تبليغاتX
خاطرات
همسرم مدت زيادي بيمار بود و هيچ پزشكي تشخيص درستي از بيماري او نداده بود. در نهايت تشخيص دادند همسرم مبتلا به ايدز است و من و يكي از فرزندانم نيز مبتلا شده ايم.
براي مراسم چهلم همسرم به مدرسه بچه ها رفتم و اولياء مدرسه را دعوت كردم. وقتي فهميدند فرزندم هم HIV مثبت است او را از مدرسه اخراج كردند و او هم قرباني پدر و مادر خود شد. مدير مدرسه از من خواست كه او را به خانه برده به او آموزش بدهم و فقط براي امتحان او را به مدرسه بياورم. وقتي شرح ماجرا را به عمويش گفتم با عكس العمل نه چندان شايسته او و گفته هايش مبني بر اينكه من خودم مي توانم به او درس بدهم و اين كار به نفع خود اوست روبرو شدم.

آدمهايي كه اطلاعاتي در اين زمينه دارند و راههاي انتقال را مي شناسند با نگاهي ترحم آميز به من نگاه مي كنند و كساني هم كه اطلاعات ندارند و اين بيماري را نمي شناسند از من دوري مي كنند. من اگر مي دانستم كه اين بيماري را دارم هرگز بچه دار نمي شدم. تمام نگرانيم فرزندم و آينده او بعد از مرگم است.

حدود 5 سال پيش تشخيص داده شد که من مبتلا شده ام. مشاوره من توسط يك روان پزشك انجام نشد، بلكه اين كار به وسيله پزشك معالجم صورت گرفت. او در آن زمان اطلاعات خوبي به من داد كه در جاي ديگر امكان به دست آوردن آن وجود نداشت. حالا كه من با اين بيماري كنار آمده ام از طرف جامعه و خانواده ها به بهانه هاي مختلف سنگ جلوي پايم مي اندازند.

تا آنجا كه من اطلاع دارم هيچ تشكلي براي زنان مبتلا نيست، زيرا بسياري از آنان نمي خواهند شناخته شوند و به دليل آنكه جامعه از آلودگی آنها مطلع نشود به گوشه اي از خانه پناه مي برند. 

ما در نظر داريم كه با كمك تعدادي از پزشكان، تشكل زنان HIV مثبت را براي اطلاع رساني و حمايت از اين گروه تشكيل دهيم.

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 12:11 |
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 12:11 |
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 21:54 |

پرویز خطیبی و خاطراتش از هنرمندان

پرویز خطیبی از چهره‌های نامدار هنر و ادبیات معاصر ایران است که اینک پانزده سال از مرگ او می‌گذرد.

پرویز خطیبی ۲۸ اردیبهشت ۱۳۰۲ در تهران به دنیا آمد. هنوز نوجوان بود که ذوق نویسندگی خود را به ویژه در عرصه طنز بروز داد. اولین شعر او در سال ۱۳۱۵ که تنها سیزده سال داشت در هفته‌نامه توفیق که مهمترین نشریه فکاهی ایران به شمار می‌رفت، به چاپ رسید. با تلاش و جدیتی که در نشر طنزهای تازه نشان داد، در سال ۱۳۱۹ یک سالی سردبیر توفیق شد، درحالیکه تنها هفده سال داشت. 

پس از شهریور ۱۳۲۰ با باز شدن فضای سیاسی و رونق گرفتن زندگی فرهنگی در ایران، ذوق و استعداد خطیبی نیز بیش از پیش شکوفا شد. او با توش و توانی کم‌مانند در تمام عرصه‌های شعر و موسیقی و نمایش به فعالیت پرداخت. 

خطیبی روزنامه‌نگاری فعال بود: نشریات بهرام، علی بابا و حاجی بابا را منتشر کرد که به خاطر انتقادهای سیاسی بارها به توقیف افتادند و سرانجام برای همیشه تعطیل شدند. نشریه "حاجی بابا" که از سال ۱۳۲۸ تا کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با سرپرستی خطیبی منتشر می‌شد، از پرطرفدارترین نشریات فکاهی سیاسی زمان خود بود.

تعهد اجتماعی با طنز انتقادی

خطیبی از سال ۱۳۲۰ که تئاتر رونقی بی‌سابقه پیدا کرد، با نوشتن نمایشنامه‌های گوناگون و سرودن طنزهایی که بیشتر درونمایه سیاسی داشت با تئاترهای معتبر روز از جمله تماشاخانه تهران و تئاتر فرهنگ به سرپرستی عبدالحسین نوشین همکاری کرد. نمایشنامه‌های بیشمار او، که بیشتر مایه هجو یا طنز سیاسی داشت، در تماشاخانه‌های پایتخت و شهرستان‌ها به روی صحنه رفت. او یکی از پیشروان تصنیف‌های فکاهی بود که به عنوان "میان پرده" در فاصله بین پرده‌های یک نمایش، توسط کمدینی زبردست اجرا می‌شد. 
 
خطیبی همراه یکی از هنرپیشه های معروف رادیو علی زرندی (معروف به شاباجی خانوم)


خطیبی در ترانه‌سرایی نیز دست داشت و برخی از زیباترین ترانه‌های خوانندگان معروفی مانند دلکش و مرضیه را تصنیف کرده است.

خطیبی از نخستین روزهای پایه‌گذاری رادیو ایران از همکاران نزدیک این رسانه بود و بیش از سه هزار طرح و داستان نمایشی برای رادیو نوشت که توسط او و همکارانش ضبط و پخش شد. او تهیه‌کننده و نویسنده اصلی برنامه "شما و رادیو" بود که صبح جمعه پخش می‌شد و شنوندگان بسیار داشت. 

خطیبی همچنین یکی از پیشگامان صنعت سینمای ایران بود و روی هم ۲۷ فیلم سینمایی کارگردانی کرد.

پس از کودتای ۲۸ مرداد، با فشارهای سیاسی و تضییقات فرهنگی، رشد هنری خطیبی متوقف شد. ذوق پوینده و کاوشگر او از توان افتاد و استعداد آفرینگری او فروکش کرد. بیشتر آثار خطیبی پس از رهایی او از زندان در سال ۱۳۳۳ کم‌مایه است، مصرف روز دارد و بیشتر برای سرگرم کردن عوام است. 

خطیبی تا پیش از انقلاب در ایران به فعالیت هنری ادامه داد و برنامه‌های طنز رادیو را اداره کرد. او در سال ۱۳۵۶ به نیویورک مهاجرت کرد. پس از انقلاب بهمن سال ۱۳۵۷ به امید فعالیت هنری در فضایی بازتر چندی به میهن برگشت، اما از نظام جدید که در کشور شکل می‌گرفت، سر خورده شد و برای همیشه به آمریکا مهاجرت کرد.
خطیبی اول اوت ۱۹۹۳ در لوس انجلس درگذشت.

هنر خاطره نویسیخطیبی در دوره مهاجرت، زیر و بم‌های زندگی خود را به صورت نوشته‌های کوتاه در مجلات منتشر می‌کرد. کتابی که به همت دختر او فیروزه خطیبی انتشار یافته، خاطرات او را از حشر و نشر با نویسندگان و هنرمندان بیشمار در بر دارد. این کتاب چند بار در ایران و آمریکا منتشر شده و با استقبال فراوان روبرو شده است. 
 
ردیف جلو خطیبی در میان دو تن از همکاران معروفش در رادیو: صبحی مهتدی (داستان‌گوی کودکان) و هوشنگ سارنگ که در جوانی درگذشت.


کتاب خاطرات خطیبی تنها حدیث نفس یا روایت شخصی دیده‌ها و شنیده‌های نویسنده نیست، بلکه اطلاعاتی ارزنده از جامعه هنری ایران در بر دارد، و گاهی تنها گواهی و روایت از زندگی هنری در سالهای دوریست که جامعه در کشاکش رهایی از سنت و عقب‌ماندگی تقلا می‌کرد. امروز که حاصل آن تلاش‌ها روشن شده، باری از حسرت و دریغ بر دل خواننده می‌نشیند. 

پرویز خطیبی به خاطر استعداد چندگانه و فعالیت در چند رشته هنری گوناگون با صدها هنرمند دوران خود سروکار داشت. در این کتاب تقریبا از تمام هنرمندان دهه‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۰ نامی به میان آمده است. 

برخی از روایت‌های خطیبی از سال‌های دور، بسی زیبا و دلنشین است. مانند خاطره‌ای که از دیدار از کنسرت ملوک ضرابی در تهران نقل کرده است: 

"شب کنسرت غوغایی برپا بود. تمام سطح پیاده‌رو که نزدیک به سالن تئاتر بود به زن‌ها و مردها و بچه‌هایی اختصاص داشت که بی‌صبرانه منتظر ورود به سالن نمایش بودند... وقتی از توی صحنه میان بر زدیم تا به سالن برویم نوازندگانی را دیدم که با لباس‌های مشکی و پاپیون، سازهایشان را کوک می‌کردند... در سالن که به طرز قشنگ و بدیعی ساخته شده بود بعضی از تماشاگران که روی صندلی‌ها نشسته بودند سیگار می‌کشیدند و من برای اولین بار دیدم که مسئولان و پاسبان‌ها آنها را به خارج از سالن بردند... کنسرت که شروع شد ملوک خانم در حالی که نیم تاج الماس بر سرش گذاشته بود قدم در صحنه گذاشت. لباس مخمل تیره‌اش برق می‌زد، انگار سنگ‌های قیمتی روی آن دوخته بودند. نه میکروفنی بود و نه بلندگویی، با این حال صدایش تا آخر سالن می‌رسید."(ص ۵۵۶)

درباره رقابت دو هنرمند بزرگ هم‌روزگار می‌نویسد:

"ملوک خانم که وضع مالی خوبی داشت همیشه در مقام رقابت با قمرالملوک دست به کارهای عجیبی می‌زد، مثلا به روایت موسی خان نی‌داوود که به اتفاق برادرش مرتضی خان با قمر کار می‌کرد، یک شب که قمرالملوک در کافه رستوران قصر شیرین واقع در خیابان نادری آواز می‌خواند، ملوک اولین میز نزدیک صحنه را می‌گیرد و هنگامی که قمر روی صحنه ظاهر می‌شود، یک اسکناس پنج تومانی را در بشقاب می‌گذارد و برای قمرالملوک می‌فرستد، قمر هم همانجا روی صحنه پنج تومانی را به پیشخدمتی که آورنده پول بود می‌بخشد." (۵۵۷)

از خاطره‌نویسی تا تاریخ‌نگاری

اما این کتاب جذاب کاستی‌هایی دارد و مهمترین اشکال آن نداشتن انسجام است. نوشته‌هایی که در زمان حیات نویسنده، بدون نظم و ترتیب خاصی منتشر شده، کمابیش به همان صورت ناویراسته در کتاب آمده است. اگر روال زمانی خاطره‌ها رعایت می‌شد، خواننده‌ای که با بستر تاریخی وقایع آشنا نیست، می‌توانست برداشت دقیق‌تری از سیر روزگار پیدا کند. 

برای نمونه خاطره‌ای که در بالا از ملوک ضرابی و قمرالملوک وزیری نقل شد، (که باید مال حدود سال ۱۳۱۵ باشد) در اواخر کتاب آمده است، یعنی پس از ذکر خاطراتی از گوگوش و مهستی و بسیاری از هنرمندان نسل‌های بعد. 

بر همین سیاق، خاطراتی جالب و خواندنی از خان بابا معتضدی و عبدالحسین سپنتا، از پیش‌آهنگان صنعت سینمای ایران در اواخر کتاب آمده است، و آن هم پس از نقل خاطراتی از محمد علی فردین و بهروز وثوقی و محسن آراسته، بازیگران فیلم‌های ایرانی که تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ در فیلم‌های سینمایی ایفای نقش می‌کردند. 

روشن است که خاطرات ناتمام مانده و نویسنده قصد داشته بخش‌های بیشتری به آن اضافه کند. دستکم در دو مورد خواننده حس می‌کند که خطیبی چیزهای بیشتری برای گفتن داشته که فرصت بیان آن را نیافته است. یک جا اشاره می‌کند که به دیدار دکتر محمد مصدق نخست وزیر وقت رفته است.(۴۰۱) نویسنده که هوادار جنبش ملی بوده، بی‌تردید با رهبر جنبش آشنایی داشته، اما بیش از این در این باره توضیحی نمی‌دهد. 

در جای دیگر به آشنایی خود با جعفر پیشه‌وری رهبر فرقه دموکرات آذربایجان اشاره می‌کند و این که "پیشوای فرقه" از او برای دیدار از آذربایجان دعوت کرده بود. (ص ۵۶۶) اما درباره فرجام این دعوت و سفر احتمالی به آذربایجان چیزی گفته نمی‌شود. 
 
روی جلد کتاب "خاطراتی از هنرمندان" چاپ لس آنجلس و توسط شرکت کتاب


در داده‌های تاریخی کتاب نیز چند لغزش راه یافته که به ویرایش یا تدقیق نیاز دارد:

درباره دور آخر زندگی صادق هدایت آمده است: ”هدایت عازم پاریس شد و در پانسیونی که سال‌ها در آن زندگی کرده بود اتاقی گرفت.“ (۴۸) که سخنی نادرست است. 

درباره قوام السلطنه گفته می‌شود که او پنج نفر از سران حزب توده را در دولت خود شرکت داد. (۱۰۹) که درست سه نفر است و نه پنج نفر. 

در کتاب از سوختن و مرگ کریم‌پور شیرازی روزنامه‌نگار معروف پس از کودتای ۲۸ مرداد در زندان، روایتی داده شده که قدری با روایت‌های شناخته‌شده متفاوت است و نیاز به کاوش بیشتر دارد. (ص ۲۵۷) 

اما این کاستی‌ها، از اهمیت و جذابیت کتاب کم نمی‌کند. نثر پرویز خطیبی گاه کهنه و "مکتبی" است، اما در همه حال شیرین و روان باقی می‌ماند.

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 21:42 |

ان. ک. اس. لمتون 
سيّد حسن تقي زاده براي همه دانشجوياني که تاريخ انقلاب ايرانِ ادوارد براون را خوانده و تحت تأثير آن قرار گرفته اند شخصيّتي بارز است. عکس او، در حدود بيست وپنج سالگي، در سال 1906 که نماينده تبريز در مجلس بود، بين صفحات 130 و 131 اين کتاب به چشم مي خورد.1 اين عکس چهره اي قوي و مصمّم را نشان ميدهد، هرچند در پَسِ آن مي توان نشانه هايي از «يک مرد فکور در هيات يک مرد عمل» يافت. عکس ديگري از او در يادواره اي به عنوان رانِ ملخ2 که در سال 1962 به کوشش و. ب. هِنينگ و احسان يارشاطر منتشر شده در دست است. در اين عکس مي توان همان تقي زاده عکس اوّل را تشخيص داد با اين تفاوت که حالت تفکّر در آن غلبه دارد. 
  
سيّد حسن تقي زاده يکي از رهبران نهضت مشروطه ايران و نيز يک محقّق طراز اوّل فرهنگ و تمدّن ايراني بود. کارهاي او در عرصه امور سياسي ايران، و نيز در حوزه علم و دانش در مقالات ديگر اين ويژه نامه مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. در اين نوشته من تنها به آنچه از دوره اقامت تقي زاده در دهه 1930 در لندن به خاطر دارم مي پردازم. در ژانويه 1936 وي به دعوتِ سِر اي. دنيسُن راس(Sir E. Denison Ross) به هيات کارمندان مدرسه علوم شرقي (بعداً مدرسه علوم شرقي و آفريقايي) دانشگاه لندن پيوست. هنگامي که پس از آغاز جنگ جهان دوّم آن مدرسه را به شهر کمبريج منتقل کردند او هم به کمبريج رفت و در آنجا ماند تا آن که در اکتبر 1941 نظر دولت ايران دوباره نسبت به او مساعد شد و او را وزير مختار (و بعداً سفير) ايران در انگليس کردند. تقي زاده در سال 1947 (1326) به ايران بازگشت. او با همسر آلماني اش به لندن آمده و به کاري پرداخته بود که از نظر علمي و ادبي در حدّ او نبود، ولي در عوض، و شايد مهم تر از آن، همسرش کانون خانوادگي گرمي براي او در لندن بوجود آورد. آن دو کاملاً به يکديگر دلبسته بودند. من از مهمان نوازي آنها خاطرات خوش دارم. 
  
تقي زاده در آذربايجان متولّد شده و در همانجا بزرگ شده بود. اگرچه او بعدها شخصيتي ملّي شد ولي ريشه هايش را هرگز فراموش نکرد. حتّي تا آخر عمر اندکي از لهجه آذربايجاني خود را حفظ کرده بود. تعميم دادن نظر در باره ويژگي هاي ملّي و قومي هر جامعه اي هميشه کاري بي ملاحظه است. با اين وصف به نظر من ريشه هاي آذربايجاني تقي زاده همواره نمايان بود. فصاحت بيان و پشتيباني شديدش از نهضت مشروطه، و شجاعت و پايدارياش دربرابر مخالفانش و در برابر مصائب و خطرات همه گواه براين است. در مراحلِ بعديِ عمرش، شايد براثر درسي که از تجارب تلخ خود گرفته بود، خوددار و محتاط به نظر مي رسيد. آدمي نبود که حرفي بيجا و باطل زند. حاضر نبود که مسائلِ نامربوط او را از اصل موضوع منحرف کند. دامنه بحث و گفتگو را به حدّ اقلِ لازم محدود مي کرد. ادوارد براون که در سال 1908، در مدّت کوتاهي که تقي زاده کارمند کتابخانه دانشگاه کمبريج بود تقريباً هر روز با او تماس داشت، او را به عنوان آدمي مي شناخت که «بي غرضي و درستکاري، راستگوئي و شجاعت او يک اندازه بود» و هرگز سخني نسنجيده و بي حساب نمي زد.3 او اين خصوصيّات را در سراسر زندگي خود حفظ کرد. 
  
هنگامي که تقي زاده در سال 1936 به مدرسه علوم شرقي آمد من در آنجا دانشجوي دوره دکتري بودم. درس خواندن نزد او نعمتي بود. گرچه در فنّ آموزگاري خيلي درخشان نبود، اما هرقدر دانشجو نادان و بي تجربه بود، ادب و شکيبايي او هم بيشتر مي شد. تقي زاده نسبت به ميزان دانش خود- که بسيار ژرف و گسترده بود- فروتني مي کرد. براي رسيدن به ژرفاي دانش او انسان بايد کنجکاوي بسيار مي کرد ولي در عوض وقتي به آن مي رسيد زحمتش بخوبي جبران مي شد. تنها تأسف من اين است که به علت اينکه نوآموز بودم و تجربه نداشتم نتوانستم به اندازه کافي کنجکاوي کنم. خواندن يک متن فارسي به کمکِ او سخت آموزنده بود، چه او هم از امکانات آموزش در مدارس قديم بهره بسيار گرفته بود و هم از منابع غربي. تقي زاده در اواخر عمر از بحث سياسي اکراه داشت و ترجيح مي داد در باره مسائل علمي گفتگو کند. آنچه من به ويژه از او در خاطرم مانده اين است که مردي فروتن، خوددار و صاحب درک علمي و تفاهم انساني عميق بود.









+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 16:45 |
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 6:53 |
این آقا پدر شما هستند؟
یكبار یكی از مسئولان مملكتی ، در حالی كه پدر مسنشان هم با او بود، برای انجام كارهای جاری به خدمت حضرت امام رسیدند. پس از این كه از خدمت حضرت امام بازگشت، گفت:« می خواستم به حضور حضرت امام برسم، من جلو افتاده بودم و پدرم را از دنبال می آوردم. پس از تشرف، پدرم را به حضرت امام معرفی كردم. حضرت امام نگاهی كردند و فرمودند: « این آقا پدر شما هستند؟(پس چرا شما جلوتر از او راه افتادی و وارد شدی؟!»
رضای خد ا
امام خمینی رحمت الله علیه در نامه ای كه از تركیه برای حاج آقا مصطفی (ره) فرستاده بود نوشت: اگر رضای خدا و امر می خواهید با مادر و خواهران و بستگان خوش رفتاری كنید. 


امام خمینی (ره) وقتی كه به زیارت قبر استادش مشرف شد، قسمتی از عمامه اش را باز كرد و با آن گرد و غبار قبر استادش را پاك كرد. 


حضرت امام مدت هفت سال در محضر استاد با احترام كامل و به حالت دو زانو نشست . 

زمانی كه منافقین آیت الله هاشمی رفسنجانی را ترور كردند، امام خمینی (ره) برای شفا آقای هاشمی گوسفندی نذر كرد. 


پس از ترور آیت الله خامنه ای دامه بركاته ، حضرت امام دستور دادند وضع آقای خامنه ای را لحظه به لحظه به ایشان گزارش دهند. 


هنگامی كه آیت الله سعیدی به دست رژیم ستم شاه به شهادت رسید، در نجف اشرف برای آن شهید بزرگوار چهل شب مجلس فاتحه گرفته شد. امام در تمام چهل شب در مجلس شركت كردند. 


آیت الله ابراهیم امینی می گوید: طلبه ای گمنام بودم، یك ماه بیمار شدم، امام تمام چهارشنبه به عیادت من می آمد.
شما امر كنید، ما اطاعت می كنیم.
حضرت امام (ره ) با این كه مقام علمی شان، چشم گیر فضلاء و علما بود و آثارشان هم در حوزه های علمیه موجود بود، ولی برای رضای خدا و مطلع ساختن مرحوم آیت الله العظمی حكیم به اندازه ای تواضع می كردند كه به ایشان می فرمودند: «من یكی از پیروان شما هستم. من یكی از افرادی هستم كه اوامر شما را اطاعت می كنم، شما امر كنید، ما اطاعت می كنیم. شما دستور بدهید ما عمل می كنیم. چطور شما گمان می كنید كه مطیع ندارید و حال آن كه یكی از آنها من هستم.» 


بعد از فوت مرحوم آیت الله حكیم (رضوا ن الله علیه)، یكی از نمایندگان آن مرحوم در یكی از شهرهای ایران، نامه ای برای حضرت امام كه در نجف بودند نوشت و اجازه خواست كه بعد از‌ آقای حكیم، وكیل حضرت امام باشد. حضرت امام هم یك اجازه معمولی برای ایشان نوشتند و فرستادند. اما این آقای به این مقدار اجازه قانع نبود و می خواست وكیل حضرت امام در آن شهر و آن استان باشد. مرحوم حاج آقا مصطفی هم برای وساطت خدمت حضرت امام عرض كرده بود كه ایشان صلاحیت این كار را دارد و وكیل آقای حكیم هم بوده است. حضرت امام در جواب حاج آقا مصطفی فرمودند:«این مقدار كه ما نوشتیم كافی است.» بعدا گویا آن آقا نامه تهدید آمیزی به حضرت امام در نجف نوشتند ( و ما این را از جواب حضرت امام فهمیدیم ) كه اگر این وكالت نامه را به من ندهید، به مردم می گویم كه از تقلید شما برگردند!. حضرت امام در جواب نوشته بودند: «اگر یك چنین خدمتی به من بكنید، من از شما تا روز قیامت ممنون می شوم كه بار من را سبك كرده اید اگر مردم از تقلید من برگردند، بار مسئولیت من سبك می شود.»
ادب امام
یكی از نزدیكان امام خمینی (ره) می گوید: اگر ما بدون توجه قرآن را روی زمین می گذاشتیم، امام آن را بر می داشت و می فرمود: قرآن نباید روی زمین بماند. 

امام امت رحمه الله علیه وقت تلاوت قرآن و ذكر مصیبت اهل بیت علیهم السلام روی زمین می نشست. 

روز 12 بهمن 1357 هنگامی كه امام از هواپیما پیاده شد، به هیچ وجه حاضر نشد جلوتر از برادر بزرگش راه برود. 

امام با همه محترمانه برخورد می كردند، در دوران زندگیشان من تاكنون ندیدم یك مرتبه یك كسی را بلند صدا كند، اسم كارگرشان را هم سبك صدا نمی زند و با احترام نام می بردند.
احترام به نام محمد و علی
امام در پاریس می خواستند كفش بپوشند، پایشان را كه بلند كردند تا روی روزنامه بگذارند، سئوال كردند : مثل اینكه این روزنامه های ایرانی هستند؟ عرض كردند: بله آقای ، ولی این صفحه آگهی هاست. با این حال پایشان را روی روزنامه نگذاشتند و برگشتند و فرمودند: شاید یك اسم محمد یا علی در اینها باشد.
گریه امام
یكی از حالات عرفانی امام نسبت به دعا و توسل است. در نوفل لوشاتو شاهد بودیم ، شب عاشورا بعد از اینكه نماز تمام می شد می فرمودند: كسی هست كه روضه بخواند؟ یكی از برادرها بلند می شود و روضه می خواند و ناظر بودیم كه امام دستمالشان را در آوردند و شروع به گریه كردن می كنند و واقعا انسان در مقابل این روح خالص شده از گفتن هر كلام و تفسیری عاجز می شود.
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 6:49 |
به من رهبر نگویید
امام خمینی (ره) با آن شخصیت والای جهانی خود دارای تواضع و فروتنی در حد بالایی بودند و این تواضع از سخنان و رفتارشان به خوبی نمایان بود. در سخنان خود گاهی خود را یك طلبه و گاهی یك خدمتگزار قلمداد می كردند و می فرمودند: به من رهبر نگویید، رهبر ما آن طفل دوازده ساله فداكار است و گاهی خطاب به رزمندگان آرزو می كردند بر دست آنان بوسه زند.
تواضع عجیب
حضرت امام (ره) تواضع عجیبی نسبت به طلبه هایی كه درس خوان بودند داشتند. طلبه، روضه خوان و مداح اهل بیت (ع) را كه می دیدند تمام قد بلند می شدند.
خوشم نمی آید
امام از مطرح شدن، سخت دوری می كردند و اجازه نمی دادند یاران و شاگردانش از او ترویج كنند، از این كه نام یا تمثال ایشان در صدا و سیما مطرح می شد اندوهگین بودند و می فرمودند: «وقتی می بینم رادیو و تلویزیون را هر وقت بازش می كنم از من اسم می برد خوشم نمی آید.»
مهربان ترین رهبر
امام امت (ره) می فرمود: حتی نامه هایی كه كسی در آنها به من جسارت كرده گزارش دهید، و اعلام كرد: هر كس مرا پاره كرد یا به من اهانت كرد با او برخورد تلخ نكنید. 


امام خمینی (ره) هیچ گاه اجازه نمی دادند (هنگام باریدن برف یا باران) كسی بالای سر او چتر نگهدارد.
خدمت به همسفران
یك سال آقا با گروهی از دوستان به زیارت امام رضا (ع) رفته بود، وقتی كه با همراهان به زیارت می رفت زودتر به خانه ای كه كرایه كرده بودند برمی گشت و مشغول جارو كردن و آماده كردن چای می شد تا دوستانش از حرم برگردند. از امام پرسیدند: چرا شما زیارت را مختصر كردید و زود برگشتید؟ فرمودند: ثواب این كارها كمتر از ثواب زیارت نیست. 


+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 20:36 |